غزلی زیبا از نصرت رحمانی

زنده یاد نصرت رحمانی ( ۱۳۰۶ ـ ۱۳۷۹)
درنگ
دمي درنگ دلم زين شتاب مي لرزد
چنان حباب كه بر موج آب مي لرزد
به انزواي من آهسته تر بيا اي شعر
ز زخمه هاي نسيمت رباب مي لرزد
غزال من چه شنيدي ز باد اي صياد
درون مردمكت اضطراب مي لرزد
بريز جام لبالب ز شعر تر ساقي
به پلك زنده ي بيدار خواب مي لرزد
كدام مرد به ميدان حريف مي طلبد
كه زير پاي سواران ركاب مي لرزد
كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنه ايست كه افراسياب مي لرزد
چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق
كه دل ز گفتن حرف حساب مي لرزد
بهانه بشكن و بنشين ز شب دمي باقي است
به زير خرقه سبوي شراب مي لرزد
چه غنچه ايست لبانت ، چو زنبق وحشي
به چشمه سار نگه كن سراب مي لرزد
به آفتاب نگويي چه رفت با ما دوش
به كلك خسته ي من شعر ناب مي لرزد

قطره ای ناچیز هستم ....