در اين پست ، نامه اي از كتاب نامه هايي عاشقانه به سارا
_نوشته ي اين حقير _ انتخاب كردم كه خدمت عزيزان تقديم
مي كنم.

چهارشنبه 27 مهر ساعت 23:17
سلام بر ماهتاب آسمان شبم.
همراه ديرينه ام ... به درازاي تمام ساليان دور.
شكوه آسماني نگاهت چنان به وجدم مي آورد كه گويي از
زندان سالياني رها شده ام كه جز به محال نمي مانست.
چشمانم را مي بندم ... كجا ... نمي دانم ... اما ... كنارم
نشسته اي. خنكاي نگاهت صورتم را نوازش مي كند. برايم
مي خواني . از چشمان غرق در سكوتت مي خوانم قصه ي
سالياني را كه نبودي ... از پرواز پرستوها ، از موج هاي بلند
رودي كه گاهي به شكوه نگاهت غبطه مي خورد. از تنهايي
مقدست كه بيد مجنون را به سجده وا مي داشت.
عبور نسيم از گيسوانت ، دشت را به رقص آورده و من ...
چشمان خيسم را به تو مي دوزم و تو مي خواني كه نه!
مي داني داستان دوري را ... قصه ي دو نيمه ي دل را كه
روزي به حكمت يا ... امتحان ...
دلتنگي ام را زمزمه مي كنم بر شانه هاي مهربانت و تو ...
با دستان نيلوفرانه ات زلال اشك را از دل و چشمم مي گيري.
لبخندت دلگرمم مي كند. باران مي گيرد و چتر نگاهمان را باز
نگه مي داريم تا عطر نم بر دشت ، در عمق وجودمان بپيچد.
...... چه بي رحمانه ... ! بايد چشمانم را باز كنم ... اما حالا
روبروي اين پنجره نشسته ام !
به گذر از پاي اين ديوار و شوق حضورت. و "تو" نيستي!
دلتنگي ام را خيال مهرباني ات آرام مي بخشد . بوسه ي
احساسم بر چشمان آسماني ات مهمان.
شبت به رويايي ترين خوابها آراسته عزيزتر از جانم.
بدرود ماه من!