بهار بي گل
نه نام كس به زبانم نه در دلم هوسي
به زنده بودنم اين بس كه مي كشم نفسي
جهان و شادي او كام دوستان را باد
پر شكسته ي ما باد و گوشه ي قفسيَ
از آن به خنجر حسرت نمي درم دل خويش
كه يادگار بر او مانده نقش عشق كسي
بهار عمر مرا گو خزان رسد ، كه در او
نرست لاله ي عشقي ، شكوفه ي هوسي
شكيب خويش نگه دار و دم مزن ، سيمين!
كه رفت
عمر و ز اندوه او نمانده بسي
(سيمين بهبهاني)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 10:39 توسط هادی ابراهیم عبائی
|
قطره ای ناچیز هستم ....